دوستدار همه شما میدیا![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امید
دوستدار همه شما میدیا![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
در این چند مدت خیلی خوشحال شدم با همه شما آشنا شدم
من می خواهم این وب رو ببندم
ولی به فعالیتم می خواهم ادامه بدم
دوستان عزیز من می خواهم این بار با این وب فعالیت کنم
امیدوارم که باز هم به من سر بزنید و من را مورد لطف خود قرار بدهید
هرکی هم خواست تبادل لینک کنه باهام یه سری به این وب جدید بده![]()
دوستدار همه شما میدیا![]()
![]()
![]()
![]()
عاقبت روزي خورشيد بي من خواهد دميد. اما من طلوعي زيباتر خواهم ديد. قناريان باز آواز خواهند خواند. اما من نغمه اي زيباتر خواهم شنيد. پاييز هزار رنگ دوباره خواهد آمد. اما من جهاني رنگين تر خواهم ديد. عاشقان باز به معشوق ، عشق بورزند. و اما من ،خود عشق خواهم بود
گفتگويي نيمه تمام در بيحوصلگي حتي با خود سخن گفتن»
چيست اين آدمي؟ اين دو پاي سرگردان در ميان دو بينهايت؟
پرسشي؛ شايد به قدمت «دم زدن» اين موجود در كارگاه وجود.
حافظه زمان، از او چه ادعاها، عچزها، عربده ها... كه بخاطر ندارد،
حكايت آنان كه در اين هنگامه بر آن بوده اند كه «خود» باشند، دلانگيزترين حكايت خونآلود «رنگنامه» حيات است.
گاه آدمي در خوش خياليهاي خويش باور كرده است كه به «آويزي» دست يازيده است، و اكنون د رحال رفتن است تا بشود، امّا ناگهان برق نگاهي، طنين گامهاي كسي، پيامي از اهل آنسوئي،
او را درهم مي ريزد، و او سراسيمه و شتابان به نبرد با «خويش زماني» خود برميخيزد. نمي داند «چه بايد بکند» امّا مي داند كه بايد در برابر «خويشتن» بيايستد، زيرا خويش را دشمن يافته است.
طرح او براي اين مبارزه چيست؟ بايد آئين رزم را از كدامين كس فرا گيرد؟
او چه دارد؟ انگارهاي مبهم، از خطوطي بيانسجام در قالبِ جملاتي چند كه او را به تصنع و ريائي مقدس كشانيده است، انگارهاي ساخته و پرداخته از راه و رسم رزمآوران كهن!
او در اوج غرق شدن در «مرداب پندارها» خويش را تسلا مي دهد كه «آئين نجات و رهائي» را يافته است.
بندهاي محكم پيشين او را به ستونهاي اسارت بستهاند و از سوئي ديگر ميل به ثروت، ميل آتشين به آرامشهاي مجازي، ميل به محو شدن در جذبه هاي رنگارنگ کسي دمي راحتش نميگذارند.
زمانه به راه خود ميرود، كسي بيقرار شده است. همه چيز در كام او تلخ گشته، نميداند چه مي خواهد. اما مي داند در اين نقطه «وجود» كه بر تارك آن ايستاده است،
گمشده خود را باز نمي يابد. كسي از درون بر تازيانه مي زند «برو» نمان،... و او با همه بيگانه مي شود، گريز در او زبانه مي كشد، از هركس و هرچيز كه تاكنون اين سان او را در بند خويش محبوس كرده است، بيزار مي شود.
با پيوندهايي كه او را به «زمين» چسبانيدهاند، تقلاي رقت انگيز رهايي را آغاز مي كند. همه چيز با او به نبرد برميخيزد: انتظارهاي پدر، التماسهاي مادر... تحقير بيگانگانِ آشنا (آنان كه بايد مانند آنها بود تا آدم بود) چه بگويم؟
تمامي خورندگان زمان وجودي او كه روزگاري نه چندان دور با آنان «همراه راه ناپايداريها» بود در برابرش صف مي كشند. او ميماند و تنهايي و سخنهاي گنگ با خود زمزمه كردن. زهر واژهاي گنگ بودن در فرهنگ لغات زمانه را تجربه كردن.
احساسهاي رقيق و شاعرانه، نگاههاي تخييلي، براي او «مزمزهها» را تدارك ميبينند و مدتها در غربت زمانه و رنج مطروديت، «چششهاي جرقهاي» را نوشداروي خود می پندارد و در كشاكش عبور از اين برزخ، «خام» رنجها به او هجوم مي اورند
باز هم زمانه براه خود مي رود ارزشها در گستره نگاه او دمادم در حال درهم ريختن و جلوهگرياند، زيباييها زشت مي شوند و زشتيهاي پيشين زيبا و گاه طرح درهم ريختهاي از «فراسوي نيك و بد» فراروي او گستره ميشود
در اين هنگامه چه هولانگيز است خويشتن را بي هيچ صبر ي در محاصره درهمريختگيها عاق زمين و آسمان ديدن.
و چه مسخره است «خويشتن» را جزء نشستگان ديدن، و در همان دم احساس خستگي عبور از كويرِ «چه بايد كرد» را داشتن
بيا و ببين كه در بزنگاه عمر «ميل»ها «آرزوها» تو گويي سر از گور هزاران ساله برميدارند و هريك با آرايشي نوين و دل فريب تو را «بنده» خود مي خواهند.
تو در اين دم كيستي؟ نميدانم اما در گزشِ بندگيِ «ابتذال»، در خواهي يافت چه عبث است فقط دانستن و دانستن و بيهيچ زاد و توشهاي بازيچه اوهام بودن.
با دستاني بيتوان و عريان، گامهائي لرزان، بيهيچ سپري در محاصره زوبينهاي زهرآگين ابليس خويشتن را «بيكس» يافتن.
و چه حكايت شگفتانگيزي است «بيكسي»، در خيل آنان كه خود را كس تو ميدانند.
صداي خروش سيلهاي انهدام كه از درون دمادم مي غرند و تو را «كلبهاي» يافتهاند كه در توفان، بيهمسايه و ياوري. آري طفلكي بينوا در چنگالهاي بيرحم گرگ زمانه.
آن رهنورد بيقرار در اين هنگامه چه حالي دارد؟ تو ميداني؟ فراموش كن بگذار تا برايت بگويم.
قامتش بر زانوانش خم گشتهاند. رعشه تا پنهاني ترين ساحت وجودش لشكر كشيده، در برودتِ حاكم، ميزبان رقص دانههاي برف و باران است كه از آسمان احساس مي بارند، رعدها تازيانهاش مي زنند و پيكانهاي آفتاب سوداگران عطش در مرزهاي بودنِ
اويند تو بدان كه او... تجسم بشري «حسرت» است و «اي كاش» كه بايد عبور گردونهگران «بيگانگي» را بر خويش تحمل نمايد،
استخوانهايش درهم بشكند، قهقههها، شكاتها، تمسخرها را كه هر سو بر او باريدن گرفتهاند، پذيرا باشد و دَم برنياورد و مدام از خود بپرسد:
آخر چرا؟ چرا؟ آنان چرا نمي خواهند بدانند كه...
و اين پرسش نيز خود شكنجه اي است در تنهاييها و شايد سنگ «سيزيف» زمانه ما همين پرسش باشد.
گاه با خود مي گويد آن رهنورد غبار گرفته كه:
كجاست؟ كجاست؟ و در انعكاس پرسشها، ناباورانه خود را در اسارت خيبر نفس باز مي يابد و در شب تنهايي فرياد مي كند:
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت
حاليا شير خدا و رستم دستانم آرزوست
باز هم زمان مي گذرد،
امْا او
................
سبک روحی نا پیداست در وجودم
حضور تو.
یادمان شبهای سرخوشی ها و تب آلودم
اسرار انتظار تو.
تو نجوای ترانه های میعاد در بهشه زار
به ستاره اقبال بلند آرزویم
چشمک زیبای تو
ای همه زندگیم
یاد آیدم پیش از اینت گفتمان
گریه و شیون و فغان پنداشتی
خنده و لب خنده هام
سرد و یخ زده چون برفاب
چشمان سیاهت ژرفا بی آرام و رام
پر ز ماهیهای زرد و سرخ در زیر چتر آفتاب
چرا کنون دیوار نرم و لطیف مژگان
بیدوار دیده را گشته حجاب
نمانده در نگاهت گرمی سوزنده اش
بسان آفتاب؟
برای انکس که گرمای نگاهش دیگر بسان آفتاب نماده است
افسوس که بی فایده فرسوده شدیم
وز داس سپهر سر نگون سوده شدیم
در دا و ندامتا که تا چشم زدیم
نابوده به کام خویش نابوده شدیم!!!
عالم برزخ!!!!
درست مدت ۱۱ماه و ۱۷ روز بود که خود را در عالمی می دیدم که متناقض بود با تمام واقعیات زندگیم . ازطرفی دیدن و نظاره کردن نطفه ای وهم آلود درونم را متلاطم می کرد . نطفه ای که خود را برای زائیدن روزی آماده می کرد تا با بودنش تناور گردد وزندگیم را سرشار از زندگی، نطفه ای که من نمی دانستم عشق بنامم یا تعهد .
این گردباد تلاطم هرروز مرا به دنیای خوشی رهنمون می کرد دنیایی که خودم را تمام زوایای آن هر روز برآورد می کردم سبک و سنگینی می کردم با خود درگیر بودم آیا می شود عشق بنامم؟
بارها در تنهایی با نامه یا رؤیا با مشاهدات درگیر می شدم می توانستم عشق بنامم اما تعهدی که روی دوشم بود و آن نبود آنچه خود را برای ابراز آن کفایت نمی دیدم . از طرفی موقعیت درسیم از طرف دیگر موقعیت اقتصادیم، مرا از ابراز هرگونه صحبتی مکدر می نمود ،آنچه را باور نداشتم تصمیم زود هنگام برای ازدواج تو بود .
من که دیر رسیدم تو چرا زود رفتی؟؟؟؟؟
عالمی کاملا برزخی بود از طرفی وجود تو لبریز از عشق درونیم می کرد از طرف دیگر نبود وضعیتم ممانعت برسر راه این عشق !! مبادا فکر کند نامردم و از آشنایی زودرس سوءاستفاده می کنم .
واقعا عالمی برزخی بود.
عالم دوزخ!!!!
آنروز هنگامی که خبر مصیبت بزرگ را از زبان مادر شنیدم فکر می کردم طبق گفتهای قبلی مزاح می گوید چون بارهااز من این سؤال را کرده بود اگر ازدواج کرد چکار خواهی کرد ومن بدون فکر می گفتم تحمل!!!!!
اما نمی دانستم نه تنها متحمل ذره ای از این جدایی نبودم بلکه درونم، وجودم، قلبم، وهمه چیزهای زندگیم را تحت الشعاع قرار داد.
آه چه روزهای وهم انگیزی چه شبهای پر کابوس وپریشانی زبان قاصر از گفتن می باشد .
راستی بارهادوستان و اطرافیان می گفتند که سر آمدی دارند که نمی توانند بیان کنند اما من خود این حال را داشتم . سوختن،گریستن،له شدن،ساییدن،ذوب شدن و... اکنون سیقل داده شده من بر باورهایی رسیده ام. اکنون نیز بیشتر از هر کسی وهرچیزی وهر زمانی دیگر بیشتر دوستت دارم . دوست داشتنی عاشقانه ، بی پروا و کاملا عارفانه آری من از این عشق به عرفان می رسم و خواهان این معرفت نیز هم هستم، این دوست داشتن مرا بیشتر وادار می کند که برخود ببالم زیرا نهایت تصمیم درست زندگیم را گرفته ام چه باشی وچه نباشی من از هجران این هجر به هجرت پناه می برم و خواهم رفت به آنجا که بالندگیم را می طلبد و بزرگم خواهد کرد.
من از تو نمی خواهم دوباره برگردی فقط می خواهم که با شناخت زندگی کنی هر چیز و هر کس را بشناسی، امتحان کنی و بعد تست و انتخاب.
ازتو یگانه کسی که تا ابد فراموشت نخواهم کرد (چه باشی وچه نباشی) می خواهم درست تصمیم بگیر، بشناس همه کس را بشناس و بر من هم واجب است واجبی چون تمام واجبات ادیان ، هر زمان وهر لحظه و آن که با مشکلی مواجه شدی بدان که آن زمان بیشتراز هر کسی برایم عزیزی و تا پای بودنت با تو خواهم ماند واین را نیز بدان آن زمان برایم دنیا دنیاست که بدانم قلبی در وجود هستی برای تمام هستیم می تپد و بدان که سر فدا خواهم کرد!!!!!!!!
حتما نظرت رو برایم بنویس اگر هم خواستی به ایمیلم بفرست
((ای بهار نا مبارک مقدمت ناشادباد))
سالی دگر گذشت ومرا نشانی از یار نبود
سالی دگر گذشت وکسی مرا غمخوار نبود
سالی دگر گذشت ومیوه عمر بی ثمر ما پر بار نبود
سالی دگر گذشت وتوشه راه ما پر انبار نبود
سالی دگر گذشت ودستهای خالی مرا پر کردار نبود
سالی دگر گذشت و چشمهای اشکبار مراخالی از انتظار نبود
و اینک سالی نو است ، خانه ای خالی از یار، دلی خالی از غمخوار، عمری بی ثمر، توشه ای بی انبار، ودستهایی بی کردار وچشمهایی اشکبارومنتظر پس چنین است که باید فریاد زد:
ای بهار نا مبارک مقدمت نا شاد باد
با تبریک به تمام داغدیدگان عاشق

چهارشنبه است وچهار فصل گذشت وهر کدام چهار غم به یادگار آورد.
چهار اول کنایه از ابر آشفته بهاری دارد که چون آسمان در غم تیره وچون چشمم باران بار
چهار دوم تابستان سوزان که نشان از قلب پر سوز گدازم را گواه
چهار سوم خزان عمر است وسراسیمه در سرآشیب زمان
وچهار چهارم پایان عمری که کسی را آگه از گداختن آن نشد
و اینک دوباره چهارشنبه وشعله های لرزان آتش ،نشانی از سرگردانی سالهای عمرم
هر روز بیشتر از روزقبلی بغضم بهم فشار می آورد، انگار تمامی ندارد
فکر کردن به دوری تو واز دست دادنت بر بر این قامت خسته ام کوبنده تر فرود می آید. هر چند بر خودم فشار می آورم که با دوریت تا کنم و خودم رو وفق بدهم شدنی نیست ومن هر ثانیه بیشتر عاشقت می شوم . هر روز مرور خاطراتم:
چه شبهایی که با دیدن هر شهاب سنگ آرزوی وصل تو را کردم، فراوان روزهایی که به عشق بودن با تو روزم را به شب رساندم، چه مسافرتهایی که به تمنای دیدنت به مقصد رسیدم ...
ولی افسوس که انگار خدا رو پیشانیم اینطور نوشته بود که در گوشه دنج خلوتم هر لحظه انتظار مردن را بکشم آنهم مردنی که هزاران هزار بار از سنگسار وحشتناک تر و سهمناکتر است.
چه بسا بارها تورا ناجی خویش پنداشتم که روزی می آیی و مرهمی بر غمهایی که سالهاست تلنبار شده خواهی بود ولی تو هم شدی غمی که که اندازه اش به بزرگی تمام غمها و رنجهایم چه بسا سهمگینتر و مهلکتر.
و من مانده ام عذاب دوری و از دست دادنت و یک دنیا تمنا که هیچ وقت تمامی ندارد
و هر لحظه در انتظارم که که روزی یا شبی در این اتاق که همه خاطراتم را با تو در آن سر کردم پر به سوی آرامش همیشگی بکشم و هر لحظه بر سر زبانم هست...
اگر مراد تو ای دوست نامرادی ماست تفاوتی نکند من مراد خویش نخواهم خواست
بیشتر از همیشه دوستت دارم ....
تو می روی به سوی خانه خوشبختی هایت
ومن وجودم هر لحظه تمنای تو را می کند
هر لحظه مردن خویش تن رومی بینم و قهقه های سر مست رقیبم که با تو خرامان به سوی خوشبختی می رود ومن هم هر لحضه آرزوی رفتن از این جهان بی امید
ولی همیشه آرزوی خوشبختی تو را دارم هر چند با قیمت ....
تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما سيب نداشت
بگزار آن باشم
که در کوهساران با تو گام بر می دارد
بگزار آن باشم
که در کنار تو گل می چیند
بگزار آن باشم
که از ژرفای احساسات خود به او می گویی
بگزار آن باشم
که رازهایت را به او می گویی
بگزار آن باشم
که در غم به سوی او می روی
بگزار آن باشم
که در شادی همراه او می خندی
بگزار آن باشم
که تو
عاشقش هستی
برایم دعا کنید!
اگه یه روزی برگردی
اون روز چشمهایم را زیر پاهایت می گذاشتم تا بر روی آن آرام راه بروی
اگه یه روزی برگردی
روحم را بهت می دادم که چشمهایت را با آن سرمه کنی
و ای کاش یه روزی بر می گشتی ...
هر
شده ام زندانی
چشمهایت
زندانی که انفرادیش هر لحضه بهم لذتی عجیت می دهد
کاش یه روزی برگردی

به من محبت كن
كه ابر رحمت اگر در كوير مي باريد
به جاي خار بيابان بنفشه مي روييد
و بوي پونه وحشي به دشت بر مي خاست
چرا هراس چرا شك ؟
بيا كه من بي تو
درخت خشك كويرم كه برگ و بارم نيست
اميد بارش باران نوبهارم نيست
برای تو که همیشه چشم براهت هستم...

برای آنکس که رفت و من و برگهای پاییزم را نگاه نکرد .....
همیشه دوستت دارم

قاصدک هان چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی اما، اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیّاری - باری،
برو آنا که بوَد چشمی و گوشی با کس،
برو آنجا که تو را منتظرند.
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.
دست بردار از این در وطن خویش غریب.
قاصدک تجربه های همه تلخ،
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو، فریب.
قاصدک ! هان، ولی...
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی کجا رفتی؟ آی....
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی - طمع شعله نمی بندم- اندک شرری هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند

|
| ||
|
بيتو، سي سال، نفس آمد و رفت، اين گرانجان پريشان پشيمان را. كودكي بودم، وقتي كه تو رفتي، اينك، پيرمرديست ز اندوه تو سرشار، هنوز. شرمساري كه به پنهاني، سي سال به درد، در دل خويش گريست. نشد از گريه سبكبار هنوز! آن سيهدست سيهداس سيهدل، كه تورا، چون گلي، با ريشه، از زمين دل من كند و ربود؛ نيمي از روح مرا با خود برد. نشد اين خاك بههمريخته، هموار، هنوز! ساقهاي بودم، پيچيده بر آن قامت مهر، ناتوان، نازك، ترد، تندبادي برخاست، تكيهگاهم افتاد، برگهايم پژمرد... بيتو، آن هستي غمگين ديگر، به چه كارم آمد يا به چه دردم خورد؟ روزها، طي شد از تنهايي مالامال، شب، همه غربت و تاريكي و غم بودو، خيال. همه شب، چهره لرزان تو بود، كز فراسوي سپر، گرم ميآمد در آينه اشك فرود. نقش روي تو، درين چشمه، پديدار، هنوز! تو گذشتي و شب و روز گذشت. آن زمانها، به اميدي كه تو، برخواهي گشت، پاي هر پنجره، مات، مينشستم به تماشا، تنها، گاه بر پرده ابر، گاه در روزن ماه، دور،تا دورترين جاها ميرفت نگاه؛ باز ميگشتم تنها، هيهات! چشمها دوختهام بر در و ديوار هنوز! بيتو، سي سال نفس آمد ورفت. مرغ تنها، خسته، خونآلود. كه به دنبال تو پرپر ميزد، از نفس ميافتاد. در فقس ميفرسود، نالهها ميكند اين مرغ گرفتار هنوز! رنگ خون بر دم شمشير قضا ميبينم! بوي خاك از قدم تند زمان ميشنوم! شوق ديدار توام هست، چه باك به نشيب آمدم اينك ز فراز، به تو نزديكترم، ميدانم. يك دو روزي ديگر، از همين شاخه لرزان حيات، پركشان سوي تو ميآيم باز. دوستت دارم، بسيار، هنوز... ! |
راهی به جز گریز برایم نمانده است
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه وجنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را
با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که ناتمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگه بر خود ابرو دهم
رفتم مگو، مگو، چرا رفت، ننگ بود
عشق من ونیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خوشی و ظلمت، چو نور صبح
بیرون افتاده به یک باره راز ما
رفتم، که گم شوم چو قطره اشک گرم
در لابه لای دامن شبرنگ زندگی
رفتم، که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر
می خواستم که شعله شوم سر کشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
(( دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم ))
برای .....
( فروغ فرخزاد )
|
بي تو، مهتابشبي، باز از آن كوچه گذشتم، همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم، شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم. در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد باغ صد خاطره خنديد، عطر صد خاطره پيچيد: يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم. تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت. من همه، محو تماشاي نگاهت. آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشة ماه فروريخته در آب شاخهها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم آيد، تو به من گفتي: - ” از اين عشق حذر كن! لحظهاي چند بر اين آب نظر كن، آب، آيينة عشق گذران است، تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است، باش فردا، كه دلت با دگران است! تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن! با تو گفتم:” حذر از عشق!؟ - ندانم سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم، نتوانم! روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد، چون كبوتر، لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“ باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم، نتوانم! “ اشكي از شاخه فرو ريخت مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ... اشك در چشم تو لرزيد، ماه بر عشق تو خنديد! يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم. نگسستم، نرميدم. رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهاي دگر هم، نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم، نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ... بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم! (فریدون مشیری)
|
دیروز به دنیا آمدم 
عاشق شدم، دیروز
ودیروز بود
که مردم
بیست پنجم پاییز:
امروز، زاده شدم
ظهر، عاشق خواهم شد
و غروب نخواهم مرد تا....
بیست و ششم پاییز:
که در من زاده شوی،
با تو هستم عشق پاییزی عشاق
و... آنگاه
هرگز پاییز نخواهد شد
( بیژن نجدی)
خنیاگر غم گینی ست
که آوازش را از دست داده است
ای کاش عشق را
زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من.
ای کاش عشق را
زبان سخن بود
*
آنکه می گوید دوستت می دارم
دل اندوهگین شبی ست
که مهتاب اش را می جوید
ای کاش عشق را
زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره ی گریان
در تمنای من.
عشق را
ای کاش زبان سخن بود
(احمد شاملو)
تقدیم به............
می سوزم از فراقت روی از جفا بگردان
هجران بلای ما شد یارب بلا بگردان
مه جلوه نماید بر سبز خنگ گردون
تااوبه سر در آید بر رخش پا بگردان
مرغول را بر افشان یعنی به رغم سنبل
گرد چمن بخوری همچون صبا بگردان
یغمای عقل و دین رابیرون خرام سرمست
در سر کلاه بشکن در بر قبا بگردان
ای نور چشم مستان در عین انتظارم
چنگ خرین و جامی بنواز یا بگردان
دوران همی نویسد بر عارض خطی خوش
یارب نوشته بد از یار ما بگردان
حافظ از خوب رویان بختت جز این قدر نیست
گر نیستیت رضایی حکم قضا بگردان